سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

فروردین94

سلام دخمل طلاهام خوبید انشا... خوب خدا رو شکر فروردین امسال از 7ام تا خود سیزده بدر رو تبریز خونه ی آنا بودیم خدا رو شکر خیلی بهمون خوش گذشت ولی بعد از برگشتمون هر دوتون مریض شدین متاسفانه دکترتون برا مسافرت خارج از کشور بود متاسفانه این سری مریضیتون که حالا دکترا میگفتن ویروسیه دو هفته ایی طول کشید  تو این دوهفته خیلی بهونه گیر و عصبی شدید بگذریم خدا رو شکر الان اوضاتون خیلی عالیه . حالا بریم سراغ عکسا... تولد مامان مهدیه بود   عاشق این ژشتاتم سارایی     اینجا دیگه مچتو گرفتم میخواستی آبو بریزی رو ثنا     ثنا و پسر دایی سعید ...
30 ارديبهشت 1394

تولد 3 سالگی

سلام عروسکای مامانی تولدتون مبارک یک سال دیگه بزرگتر و خانومتر شدید فدای شما دوتا فرشته هام بشم که برای تولدتون لحظه شماری میکردید خدا رو شکر مراسم امسال هم با خوبی و خوشی برگزار شد البته خیلی ساده   ولی مهم این بود که شما شاد بودید واین برا من و بابایی دنیایی بود ...                               و اینم هدیه تولد مامان و بابا به قند عسلا   مبارکتون باشه فرشته های نازنین. ...
24 ارديبهشت 1394

عروسکای من 3سالگیتون مبارک

و امروز دوباره متولد میشوید    وشمعها که سهم شماست از زندگی   ستاره هایی که به مهمانی آمده اند   و شکوفه هایی که دوباره خواهند شکفت   و عطری که نصیب پروانه هاست   و شما سهم من از تمام زندگی   تولدتان هزاران بار مبارک..                                                            ...
24 ارديبهشت 1394

سارا و ثنا به روایت تصویر

                  عاشقتونم   دیووونتم سارایی   فدای لپات بشم من   عروسک خوشگلای مامانی         دوستتون دارم اندازه ی تمام دنیا. به زودی با پست تولد محمد رضا و علیرضا برمیگردیم ...
23 دی 1393
1489 11 12 ادامه مطلب

مهمونی خونه دایی مهدی

دخترای قشنگنم بلاخره بعد از ماهها دوری از نوشتن خاطرات زیباتون دوباره اومدم تا براتون بنویسم واقعا این مدت هیچ حوصله ایی برا نوشتن نداشتم انشاا... بتونم مطالب  عقب افتاده رو براتون بنویسم. با فوت بابا بزرگ دیگه دل و دماغی برای نوشتن نداشتم ولی حالا سعی میکنم براتون بنویسم. بعد از ماه صفر دایی مهدی جون برا شام دعوتمون کرده بود خونشون دستشون درد نکنه به خاطر شما وروجکا یه سفره ی یلدا تزیین کرده بودن با اینکه من و بابا حمید زیاد اوضاعمون مساعد نبود ولی خیلی به هممون خوش گذشت دستشون درد نکنه.                    ...
22 دی 1393